مثل برگهای چای که یکی یکی میخزند در چای تو برای نشستن بی جان می شوی در من!
جای همتون خالیه حتی اون هایی که بلدن به من فحش بدن .اخه من دشمنامم دوست دارم..
روزنامه چی ها عاشقمان می شوند
ما از خنده خیس می شویم .......
توسط: فرناز- جیم ۸ ساله
تنهاییم دو برابر می شود..........
به او مي گويند چرا طور ديگري هستي
تصور نمي كنند ممكن است كسي را كشته باشد
يا ديگري او را كشته باشد
عده اي خيال مي كنند از زور بيكاريست
عده اي نمي بينند كه او راه مي رود
و هي راه مي رود
وبعد هم روزي
هم او كاري مي كند
كه مفهوم مرگ و مير
طور ديگري جلوه كند
طوري شبيه بيكاري
يا همان راه رفتن.
توسط(میم جیم)
روزگاری مردی آنجا در اعماق تاریکش ماهیان بسیار می گرفت.
می گویند مرد در یکی از همین روزهای ماهیگیری مو قع بازگشت راه خانه اش را گم کرد.
فی الفور آب رودخانه در بستر تمامی آب راههای منتهی به خانه ی مرد از حرکت ایستاد.
مردم آنجا به یادبود آن مرد اسم آن رودخانه را گذاشتند رودخانه ی فراموشی.
.................................
امروز سالهای بسیار از عمر آن واقعه و آن رودخانه می گذرد.
اغلب مردم اینجا می دانند اسم رودخانه ای که در آبادی اشان جاریست (فراموشیست)
اما اکثرشان نمی دانند چرا اسم این رودخانه را گذاشتند فراموشی.
توسط(م ج)
حیات یاشائیشین مننن آلیر...
(هوا در من است
زندگی حیاتش را از من می گیرد....)
تا لار خاموش بایدش
نور را به گریه در خواهم آورد....
نعشکش!!
ما چها ر خواهره قد و نیم قد بودیم که عصر ها روی درخت می نشستیم و گو جه سبز می خوردیم .می خندیدیم و شاد بودیم
من مدرسه نمی رفتم صبحها که از خواب بیدار می شدم با پدر می رفتیم سر مزارع گندم .لای گندم ها می رفتم و سا عتها به آسمون نگاه می کرد م نور خورشید و دوست داشتم از گرماش لذت می بردم ٬گاهی وقتها از لای گندم ها لونه ی گنجشکی رو پیدا می کردم و جاشو خوب یاد می گرفتم تا دفعه ی بعد که می یام دوباره پیداش کنم .
موقع نهار که خواهرام می خواستن از مدرسه برگردن می رفتم نون بگیرم نونی که ماشینی نبود و با دستهای پینه بسته ی زنی پخته می شد که وقتی می خندید چین و چروک صورتش بیشتر می شد .
یه گاراژ توی حیاط بود که موقع تنبیه روونه ی اونجا می شدیم .گاراژی که سقفش پر از قارچ سمی بود پشت گاراژ یه جای فرو رفته بود که پر از کتاب بود کتابهایی که قایمکی درشون می آوردیم و عکس هاشو تماشا می کردیم .
تابستونها چادر می گرفتیم زیر درخت سیب تا پدر بزرگ از بالای درخت سیبهارو بچینه و ما بگیریمش . و بعد مادر بزرگ صدامون کنه که چایی حاظره ..
دامنهامونو پر گل محمدی می کردیم تا مادر بزرگ با هاشون مربا درست کنه ...
یه روز از روز های پاییز که توی حیاط نشسته بودم صدایی از با لای درخت ها شنیدم خوب که نگاه کردم جغدی رو دیدم سریع رفتم پیش مادر بزرگ و وقتی بهش گفتم در جا رفت یه سینی برداشت توش آینه و آب و نون گذاشت و رفت زیر درخت وایستاد و بلند گفت:((خوش گلیبسن خوش قدم خانیم )).روز ها گذشت مادر بزرگ مریض شد .زن های چادری کنار ه رختخوابش نشستن و دعا خوندن .مادر بزرگ رفت ...
از اون سال به بعد نه درخت سیب میو ه داد نه پدر خندید و نه پدر بزرگ قلماسنگ به دست گرفت ...
یه روز از روز های پاییز اسباب کشی کردیم ...
هنوز دلم می خواد برم توی همون دالانی که همیشه می ترسیدم تنهایی توش بازی کنم هنوز دوست دارم برم بالای پشت بوم و خرابه ی پشت خونرو با ترس تماشا کنم ...
سالها از اون روزهای خوب می گذره .هر چند زمانه ماشینی تر می شه و مردمش مدرن تراما من بیشتر به گذشتم نزدیک می شم .هنوز همون المیرام فقط لباسهام برام تنگ تر شده و دنیا برام کوچیکتر...
روز ها از پی روز های دیگه/ ثانیه به دقیقه/ دقیقه به ساعت /
بند می شه آجر روی آجر/
شب شده/ اتاق تاریک تاریکه /.نوری نیست/ حرفی نیست /حدیثی نیست/ کسی نیست که بیاد تنهایش بدزده /خیالش آسودست /پنجره هارو باآجر گرفته/
روشنش کرد
آخریش بود
پشیمون شد
هی فوتش کرد
اما اون جزغاله شد !
سنی گوردیگیم زامان /خزل آییدی/هاوا بولوطلانمیش /ماوی یاغماق ایستیر دی /بیر یوا سیز گوش تکین گلدون /پاپیروسو منیم پاپروسوملا آلیشدیردون /یاغیش یاغماق توتوب منی له بیر لشدون /ساعات دار ثانیه لریم گئجه و گوندوز شارکی لاریم سنین اولدی/نچه بله آی لار کچیب /یاز گونودور /هاوا دومان /اورگیم تک آغیر بیر نیسکیل ده سیخیلیر /آنجاخ گوزوم قاپیدا/بلکده بیری گلجک پاپروسوما ات گتیرجک
شب که شد
می رویم به اسکله
ودکا می خوریم
عر بده می زنیم !
با دریا یکی می شویم
صبح هنگام با لبخند دختری
به دنیا سلام می دهیم
....
تو هم با من بیا
نه به خاطرشب
نه به خاطر اسکله
بلکه به خاطر ه دختری که
ودکا به دستش
رویا های مارا
با اشک های شورش
تا اقیانوسها می بر د
فتانه!!!!